نامیرا| انفجار در کافه بیروت؛ روایت جانباز لبنانی از عملیات پیجری
- 30 شهريور 1405 – 19:17
- اخبار بین الملل
- اخبار تولیدات دفاتر خارجی
حسین کرکی، جانباز لبنانی عملیات تروریستی پیجر در گفتگو با تسنیم به بیان جزئیات این جنایت صهیونیستها میپردازد
بین الملل
به گزارش گروه بین الملل خبرگزاری تسنیم، دو سال قبل در روز 27 شهریور 1403 و در بحبوحه درگیریهای رژیم صهیونیستی و مقاومت اسلامی لبنان، کابینه نتانیاهو با صدور فرمان اجرای عملیات تروریستی پیجری، یکی از بزرگترین جنایات وحشیانه و ددمنشانه تاریخ بشری تا به امروز را رقم زد. در جریان این واقعه تلخ و ناگوار هزاران نفر از مردم و شهروندان، کارکنان بخش های اداری در کنار رزمندگان و مجاهدان حزب الله لبنان مجروح و تنی چند تن از مصدومان این اقدام تروریستی نیز به درجه رفیع شهادت نائل شدند.
تیم رسانهای خبرگزاری تسنیم در فاصله چند روز پیش از آغاز «جنگ رمضان» در 9 اسفند ماه 1404 با سفر به مناطق مختلف لبنان از جمله جبهههای جنوب به تهیه و تولید گزارشات، مستندها و مصاحبههایی با برخی از چهرههای شاخص مقاومت اسلامی لبنان دست زد. یکی از برنامههای تولید شده در این سفر ملاقات با حسین فواد کرکی، جانباز لبنانی عملیات تروریستی پیجری در خانهاش در بیروت بود.
تسنیم علاوه بر ساخت مستند «چشمایش…» که روز چهارشنبه هفته گذشته از طریق پایگاه اینترنتی تسنیم منتشر شد، گفتگویی تفصیلی را با وی ترتیب داشته است.
نامیرا |چشمهایش… و ما رأیت الّا جمیلا نامیرا| ناگفتههای سفیر وقت ایران از عملیات پیجر
این مصاحبه با هدف ثبت تاریخ شفاهی این اقدام ننگین از زاویه یکی از مجروحان این حادثه، ضبط شده است.
در ادامه نسخه ویدئویی و مکتوب این گفتگوی تفصیلی در ادامه تقدیم حضور مخاطبان خبرگزاری تسنیم خواهد شد.
.
تسنیم: بسم الله الرحمن الرحیم، بسیار خوشحال هستم که به ما اجازه دادید به عنوان یکی از مجروحان عملیات پیجرها در خدمت شما باشیم. برای ابتدای گفتگو قدری در مورد خودتان توضیحاتی برای مخاطبان ما ارائه بفرمائید، چند سالتان است؟ شغل شما چیست و اهل کجا هستید؟
حسین کرکی: بسم الله الرحمن الرحیم، خوش آمدید، من «حسین کرکی» یکی از مجروحان قتلعام پیجرها که در تاریخ 17 سپتامبر 2024 اهل جنوب لبنان هستم و شغلم عکاسی و تدوینگری است و این کار را به صورت حرفهای انجام میدهم. فارغ التحصیل رشته طراحی گرافیک از دانشگاه و 33 ساله هستم، متاهلم و یک دختر به نام فاطمه دارم.

تسنیم: برای ما از روزی صحبت کنید که این اتفاق برای شما افتاد. روز هفدهم و هجدهم سپتامبر2024 بود که پیجرها در نقاط مختلفی از لبنان منفجر شد. در آن روز شما در کجا و مشغول چه کاری بودید؟ اساسا دلیل استفاده شما از دستگاه پیجر چه بود؟
حسین کرکی: پیجر قبل از هرچیز برای ما یک دستگاه ارسال پیام بود. ما به آن «دستگاه فراخوان» میگوییم و در مواردی استفاده میشود که ما نمیخواهیم از وسایل ارتباطی مانند تلفنها یا اینترنت و یا غیره استفاده کنیم، اما بطور همزمان دستگاهی با کاربری دوگانه نظامی و غیرنظامی است. حتی در برخی مواقع در بیمارستانها هم مورد استفاده قرار میگیرد و طی همین اتفاق، مجروحانی هم در بیمارستانها و کادر پزشکی بر جای گذاشت. با کمک این دستگاه مثلاً یک پزشک را برای اورژانس یا امور دیگر فرامیخوانند. اگر درست مقایسه کرده باشیم مثل نیروی نظامی یا رزمنده مقاومت. ما این دستگاه را برای فراخوان افراد استفاده میکنیم، در مواردی مثل وقوع یک رخداد جنگی یا یک نبرد خاص و به این ترتیب، به سرعت ما را برای حضور در میدان نبرد فرا میخوانند. دستگاه پیجر به ویژه در دوره اخیر که درگیر نبرد پشتیبانی (از غزه) بودیم و انتظار میرفت که جنگی بزرگ در لبنان رخ دهد بین همه برادران و همه رزمندگان مقاومت که ممکن بود در نبرد مشارکت داشته باشند، توزیع شد. من هم یکی از این دستگاهها داشتم.
در لحظه عملیات سر کار بودم یا تازه از سر کار برگشته بودم. در حال آماده کردن وسایلمان بودیم، می خواستیم به کافه برویم و قدری استراحت کنیم. تقریبا 15 دقیقه بعد از رسیدن ما به کافه بود که انفجارها رخ داد. پیامکی با موضوعی واحد برای همه دستگاهها ارسال شد، مبنی بر اینکه در این دستگاه مشکل یا خطای خاصی رخ داده و برای از بین بردن این خطا پیامی برایتان ارسال میکنیم؛ سپس باید کلید OK و سپس فلش را فشار دهید تا بدین شکل عملیات اصلاح با دو دست انجام شود.
من سعی کردم، این کار را برای رفع خطا انجام دهم اما دقیقا در اینجا بود که دیگر نفهمیدم چه شد و انفجار رخ داد. نه چیزی احساس میکردم، نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم… اصلا چیزی متوجه نشدم. احساسی مثل سرگیجه یا افت فشار خون یا چیزی مثل آن داشتم. بعد از 5 تا 10 دقیقه، صداها را می شنیدم، مردم میگفتند، کسی نباید وارد شود… میگفتند اتفاق بزرگی رخ داده، اتفاقی که هیچ کسی در دنیا پیشبینی آن را نمیکرد. فقط صداها را میشنیدم، اینجا بود که کسی نزد من آمد و به من اطلاع داد که برای او هم انفجار رخ داده است، آن موقع بود که کم کم متوجه شدم، احساس سرگیجه ای که داشتم یا این احساس افت فشاری دارم و جایی را نمی بینم، بخاطر انفجار بوده و نابینایی ام به خاطر اتفاقی است که برای صورتم رخ داده است.
در این لحظات سعی کردم این موضوع را فراموش کنم و به آنچه رخ داده اهمیت ندهم و روی اقداماتی تمرکز کنم که باید انجام شود؛ اینکه خودمان را به بیمارستان برسانیم، بیدار بمانم، تلاش کنم با تیم پزشکان همکاری داشته باشم که تلاش میکردند به افراد کمک کنند تا نجاتشان دهند… یا کمکهای اولیه را انجام دهند تا بدین شکل یکی دو ساعتی را سپری کنیم و به بیمارستان برسیم و بعد ببینیم باید چکار کنیم!
رسیدن به آمبولانس کار بسیار سختی بود. فشار زیادی روی آمبولانسها بود، از همه جا تماس های زیادی با آمبولانسها گرفته میشد… خیابانها قفل شده بود و ماشینها نمیتوانستند به بیمارستان برسند. دلیلش هم همین انفجارها بود… انفجارها در مناطق خاصی رخ داده بود، هم در بیروت، هم در جنوب و بقاع. در همه جا من را با ماشین شخصی به بیمارستان منتقل کردند، وقتی به بیمارستان اول یعنی بیمارستان «سن جرج» رسیدم، اصلاً تخت خالی نداشت. من هنوز هوشیار بودم و میفهمیدم که مرا روی زمین گذاشتند و حتی برانکاردی هم نبود که من را روی آن بگذارند… نه تختی وجود داشت و نه اتاقی، حتی برای کادر پزشکی هم سخت بود و مشکل داشتند، چون همانطور که به شما گفتم، بخشی از کادر پزشکی به واسطه عملیات پیجر مجروح شده بودند. در نتیجه در چنین شرایطی کادر پزشکی نمیتوانست تمامی نیازها را پاسخگو باشد.
من را با ماشین به بیمارستان دوم منتقل کردند و در آنجا به من مسکن دادند و مورفین تزریق کردند. در اینجا هم باز برانکاردی وجود نداشت و بیمارستان من را پذیرش نمیکرد. در نتیجه به بیمارستان سوم رفتم. در تمام طول این مدت هوشیار بودم، ولی چیزی نمیدیدم… نمیدانستم چه اتفاقی دارد میافتد، فقط میشنیدم با آمبولانس صلیب سرخ به آخرین بیمارستان رسیدیم. وارد اورژانس بیمارستان شدیم و بعد به اتاق سیتیاسکن رفتیم تا از سر و بدن سی تی اسکن بگیرند. اینجا بود که چشمهایم را باز کردم و فقط توانستم با چشم راست ببینم… یک نفر را آنجا دیدم. من پلاک به گردنم داشتم. همه ما پلاک گردن میانداختیم، آن فرد پلاک را از گردن من درآورد و در اینجا بود که او و دستگاهی که کنارم بود را دیدم.
چشمانم را بستم و بعد از عمل جراحی چشمم را دوباره باز کردم. بعد از عمل متوجه شدم جراحتی که داشتم و نفهمیدم دلیلش چه بوده، مجروحیت خطرناکی است…تا حدی خطرناک بود که تلاش میکردند به سرعت به من رسیدگی کنند یا تلاش می کردند، من را از مرگ و زندگی نجات دهند. بر اثر اصابت از ناحیه پیشانی، جمجمه، چشمان، به ویژه چشم سمت چپم، پلکهایم، به خاطر خرده شیشه های عینکی که استفاده می کردم، متلاشی شده بود. طبیعی بود که در صورتم ترکشهایی وجود داشته باشد و آسیبهایی دیده باشد، اما آسیب زیادی روی صورتم نداشت. انفجار پیجر منجر به قطع کامل یک انگشت و نیمی از انگشت دیگرم در دست راست شده بود. مابقی اینها زخمهای معمولی و سرپایی بودند.

حدود 7 روز در بیمارستان بستری بودم. سه روز اول هنوز آثار بیهوشی، درد و عوارض عمل جراحی همچنان وجود داشت اما بعد از آن دیگر احساس سلامتی و آرامش داشتم و احساس درد نداشتم. البته درد زیادی را نکشیدم اما درد بعد از عملی که روی پیشانیام انجام دادند و یا عملی که روی چشمم و دستانم انجام شد، درد زیادی نداشت. بعد از سه روز شرایط به وضعیت طبیعی بازگشت تا حدی که میتوانستم راحت غذا بخورم و آب بنوشم. بعد از هفت روز از بیمارستان مرخص شدم و کمی بعد دوباره برگشتم تا روند درمان را با پزشکان و تیم پزشکی ادامه دهم. من یکی از کسانی هستم که روند درمانیاش به طور کامل در لبنان انجام شد، برخلاف برحی دیگر از مجروحان که در جمهوری اسلامی ایران درمان شدند. من در لبنان ماندم. به بیروت رفتیم و همان روز هم مستقیماً به مرکز پناهجویانی آمدیم که در آنجا اسکان داده شده بودیم.
تسنیم: شما چه مدت زمانی از دستگاه پیجر استفاده میکردید؟ آیا این دستگاه را در همه جا همراه خود حمل میکردید؟
حسین کرکی: پیجر را تقریباً یک یا نهایتاً دو ماه قبل از جنگ تحویل گرفتیم. برخی هم البته قبل از این تاریخ تحویل گرفته بودند. برخی آن را حدود یک ماه قبل انفجار تحویل گرفته بودند. پیش از این ماجرا من پیجر حمل نمیکردم چون ماهیت فعالیت و عملیات من نیاز به این نداشت که پیجر داشته باشم. در حقیقت وقتی پیجر میگرفتید، هرجا که میرفتید، این با شما بود، کوچک بود و در کیف جا میشد و یا حتی به کمرمان بود. هرجا میرفتیم، مشکلی وجود نداشت. در قهوه خانه یا رستوران یا خانه همراه ما بود تا در صورت فراخوان از سوی حزب الله، بتوانیم پیامها را ببینیم و بر اساس درخواست مندرج در فراخوان عمل کنیم. ممکن بود مثلاً یک تماس باشد یا یک تماس ضروری گرفته شود. ممکن بود، این پیام جهت فراخوان برای اجتماع در جایی باشد. بنابراین در همه جا باید همراهمان باشد.
ما پیجر را یک یا دو ماه قبل دریافت کردیم. چون داشتیم برای نبرد آماده میشدیم و در چشمانداز مقاومت، چنین نبردی دیده میشد. دشمن صهیونیستی درحال تجهیز خود برای جنگ با لبنان بود و این موضوع کاملاً آشکار و شفاف بود. حتی قبل از «جنگِ پشتیبانی» از غزه هم رژیم رزمایشهایی برگزار میکرد. این نکته را به این جهت عرض می کنم چون برخی میگویند، ما وارد جنگی شدیم که نباید به آن ورود میکردیم، درحالیکه اسرائیل داشت خود را آماده میکرد نتیجه این آمادگی این بود که ما هم باید خود را برای این نبرد آماده و تجهیز میکردیم. وقتی زمانش فرا رسید، تقریباً یک یا دو ماه قبل، این دستگاهها را تحویل گرفتیم تا اصطلاحاً همانطور که میگوییم همیشه گوش به زنگ و آماده باشیم.
تسنیم: اطلاع داریم که برای برخی از دوستان و اطرافیان شما هم در این عملیات اتفاق مشابهی رخ داده است. وضعیت سایر افراد چگونه بود؟ برخی از مجروحان مدعی شدند که در ابتدا پیامی را دریافت کرده بودند که در ادامه مجبور به خواندن متن آن شوند تا دستگاه را به صورت نزدیک کنند و در همان لحظه انفجار رخ دهد. آیا از سایر نفرات اطلاع دارید که نحوه مجروحیت شما به چه شکل بوده است؟

حسین کرکی: برای همه دستگاههای پیجر یک پیام خطا آمد. در این جا وقتی پیام خطا ارسال شد، صدای بوق ممتدی شنیده میشد. معمولا در چنین مواردی، یک یا دو بار هشدار میداد و خاموش میشد، اما این بار صدای این پیام ممتد بود و برای همه دستگاههای پیجر این پیام مبنی بر «خطا، کلمه Error و To reset و Press OK و فلش را فشار دهید» ارسال شده بود. در اینجا مجبور بودیم، پیجر را اینگونه برداریم تا بتوانیم با دو دست فشار دهیم. در این شرایط طبیعی است که مستقیماً رو به روی صورت و چشمانمان باشد. به محضی که پیجر را در دست میگرفتید، منفجر میشد، بدون اینکه دکمهای را فشار دهیم. افرادی بودند که پیجر در ناحیه شکم و پهلویشان منفجر شد، بدون اینکه حتی آن را لمس کنند، یا حتی بدون اینکه دکمه را فشار دهند. هر کسی که آن را برداشت، مقابل صورتش منفجر شد. انفجارها به این شیوه انجام شد و عملیات اینگونه رخ داد.
به عنوان مثال وقتی برای گوشی پیام معمولی میآید یک بار زنگ میزند، شما ممکن است کمی بعد یا یکی، دو ساعت بعد آن را مشاهده کنید. اما اگر گوشی زنگ بخورد، شما حتماً میروید، آن را برمیدارید تا پاسخ دهید و زنگ را قطع کنید. در ماجرای پیجر اینگونه نشد، زنگ متوقف نمیشد و دکمه توقف از کار افتاده بود. هرکسی آن صدا را میشنید، میخواست آن را قطع کند. میخواست دکمه قطع صدا را بزند تا صدا قطع شود. یعنی همه این کارها باید انجام میشد تا صدا قطع شود. همه این کارها انجام شده بود تا فرد مجبور شود با دو دست آن را بگیرد. صهیونیستها این را میخواستند، نه اینکه بعد از مدتی صدای دستگاه قطع شود… میخواستند هر فرد دستگاه را با دو دست بردارد و سپس در دو دستش منفجر شود.
تسنیم: شما برای چه مدتی در بیمارستان بستری بودید؟ چه تعداد عمل جراحی بر روی شما انجام شد و مدت زمان دوران بستری و نقاهت شما تا چه زمانی به طول انجامید؟
حسین کرکی: من هفت روز در بیمارستان بستری بودم. به محضی که به بیمارستان رسیدم، عمل جراحی روی دستان و صورتم انجام شد. عمل روی دستم در ابتدا فقط درمان زخمها بود و کار بیشتری انجام نشد… فقط مداوا و پانسمان زخمها بود. در میان اعضای صورت بر روی بینیام عمل جراحی انجام گرفت، در بخشی از صورت مشکل داشتم، چون حساس بود اما عمل جراحی اصلی در سر و در قسمتی از جمجمه بود. البته عملی روی خود جمجمه انجام ندادند، فقط درمان زخمها بود، یعنی پوست را درمان کنند و شکاف روی سرم را بپوشانند. بعدها به من گفتند که عمل سخت و دشواری است و نمیتوانند قبل از اینکه زخمها مداوا شوند این کار را بکنند. اول باید وضعیت جسمانی تحت کنترل باشد، بعد عمل بعدی را شروع کنند، لذا کار این طور انجام شد.
در خصوص چشمانم، ابتدا کاری انجام نشد، چون موضوع حساس بود. برخی از مجروحان میترسیدند و به همین دلیل تصمیمی درباره چشمها گرفته نشد. فقط پاکسازی انجام میشد وخرده شیشههای عینک را از چشمها بیرون میآوردندو در نتیجه فقط پاکسازی از خرده شیشهها انجام میشد.
اولین عملی که انجام دادند پوست را ترمیم و زخمها را مداوا کردند و جایی که نیاز بود را بخیه زدند. بعد از هفت روز هم از بیمارستان مرخص شدم. اما پیگیریها را از طریق تیم پزشکی ادامه دادیم تا مشخص شود چه عملی در چه زمانی باید انجام بگیرد.عملی که باید انجام میشد، روی جمجمه بود و مسئله پیوند استخوان مطرح شد. در عین حال باید میدیدند که آیا ترکشی در مغز باقی مانده است یا نه. همچنین باید نوع پوست را آزمایش میکردند تا ببینند پیوند عضو را میپذیرد؟ چون عمل اول بخاطر اینکه پوستم هنوز زخم بود، چندان موفقیتآمیز نبود.
بعد از مدتی با تیم پزشکی موضوع را پیگیری کردیم تا درباره نوع عمل به نتیجه برسیم. این موضوع از جمله ترمیم پوست پیشانی مقداری زمان برد. موضوع چشم هم همین طور. تقریباً اواسط جنگ بعد از دو تا سه هفته، نزد چشم پزشک رفتم و او به من گفت که امیدی به این چشم نیست و افزود که داخل آن ترکش بزرگی است و امیدی به آن نیست. عمل جراحی که روی آن انجام دادم عمل جراحی تخلیه چشم و گذاشتن پروتز بود، به همین شکل که میبینید، یعنی فقط در ظاهرنشان دهد که ظاهر و شکل صورت طبیعی است. عمل جراحی را هم طی جنگ در بیمارستان «الرسول» در ضاحیه انجام دادم و همان روز هم از بیمارستان مرخص شدم، چون امکان بستری تا روز بعد به خاطر وضعیت و حملاتی که انجام میشد، ممنوع بود. البته بیمارستان هم پُر از بیمار و مجروح بود. عمل را انجام میدادند و مرخص میکردند. اما در عمل تنها بیمارستان مجهزی بود و توانسته بودند آن را تجهیز کنند. بعد از اتمام جنگ هم عملهای جراحی و روند درمان پیشانیام را تکمیل کردیم.
تسنیم: بعد از جنگ؟

حسین کرکی: بله، بعد از جنگ، دوباره استخوان سرم را شکافتند و پیشانی را با صفحهای پلاتینی پوشاندند، چون شکاف و شکستگی ایجاد شده، بزرگ بود و در نتیجه شکستگی جوش نمی خورد. پیوند استخوان هم چندان جواب نمیداد و پیشانی را نگه نمیداشت. لذا صفحه پلاتینی و تیتانیومی کار گذاشتند و همان عمل جراحی پوست را دوباره انجام دادند. پوست را شکافتند تا به وضعیتی درآید که هم اکنون شاهد هستید. البته در این مدت عملهای جراحی دیگری هم انجام دادم مثل عمل جراحی پاکسازی صورت از ترکشها، چون هنوز ترکشهای ریزی در صورت وجود داشت که طی عکسبرداری مشخص شد. آن را تمیز و از صورت خارج کردند. در حال حاضر تقریباً دیگر عمل جراحی خاصی ندارم، مگر اینکه عمل جراحی زیبایی باشد تا پوست به فرم عادی و طبیعی خود بازگردد و نشانهها و آثاری که من میگویم، آثار زیبای انفجار، از بین برود، اما از لحاظ جسمی و بدنی به طور کلی سلامت خود را بازیافتهام.
تسنیم: عملیات تروریستی پیجری عملیات خاصی بود و علاوه بر حجم گسترده آسیب و مجروحیت باعث تالم شدید شهید سید حسن نصرالله (ره) شد. این حادثه در فاصله 10 روز قبل از شهادت سید حسن به وقوع پیوست. شما زمانی که خبر شهادت سید حسن را شنیدید کجا بودید و چه تصوری از وضعیت آتی داشتید؟
حسین کرکی: ما در بیمارستان بودیم که آخرین سخنرانی شهید سید حسن تا قبل از زمان شهادت ایشان انجام شد. موضوع سخنرانی درباره عملیات پیجرها و دستگاههای بیسیم بود که روز بعد انجام شد. من در این زمان چندان هوشیار نبودم، به خاطر داروها و مسکنها در خواب بودم یا اینکه بین هوشیاری و بیهوشی و خواب و بیداری بودم و نتوانستم سخنرانی را درست بشنوم. بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم، دوباره سخنرانی را گوش دادم.
سید حسن در شرایط عادی و طبیعی هرگاه حملهای از سوی دشمن صهیونیستی یا هجمهای رسانهای انجام میشد بسیار خشمگین میشدند و درباره آن موضوع احساسات خود را با زبان تهدید ابراز میداشتند یا از زبان تهدید و با لحنی تند با دشمنان استفاده میکردند، اما آنچه در این سخنرانی قابل توجه بود این بود که سید تنها احساس خشم خود را بیان نمیکرد، بلکه احساس ناراحتی و اندوه داشتند، عملاً هم عصبانی و هم ناراحت بودند. «سید» همه برادران رزمنده مقاومت را فرزند خود تلقی میکرد و با عشق و علاقه با آنها صحبت و تعامل داشت… با آنها طوری صحبت میکرد، گویی همه آنها فرزندانش هستند، به ویژه که پسرشان، شهید هادی یک رزمنده و شهید بود.به همین دلیل همه را مثل فرزند خودش میدانست.
وقتی عملیات پیجر اتفاق افتاد، احساس کرد فرزندانش آسیب دیدند. نشانههای خشم و عصبانیت سید در صورت ایشان آشکار و واضح بود و با دشمن اسرائیلی به نحوی صحبت میکرد که میخواست بگوید قصد دارم از شما انتقام بگیرم، اما فقط تهدید نمیکرد. صحبتهایش صرفاً تهدید نبود، اینکه این کار را خواهیم کرد و چنین و چنان نبود… در تًن صدایش این لحن بود که من قصد دارم از شما انتقام بگیرم. این کاری که انجام دادید، مرا و فرزندانم را آزرد. صرفا یک اقدام جنگی نبود، به همین دلیل سخنرانی بسیار تکاندهندهای برای من بود.
چند روزی بعد از آنکه از بیمارستان مرخص شدم شروع به راه رفتن کردم و میتوانستم راه بروم و تردد داشته باشم به ضاحیه رفتم. در طول جنگ ما خارج از ضاحیه اسکان داده شده بودیم، برای همین بار دیگر به ضاحیه رفتم. وقتی از بیمارستان مرخص شدم، لباس و وسایلی نداشتم، لباسهایی که تن کرده بودم، بخاطر انفجار تکه پاره شده بودند. به همین دلیل برایم لباسهای موقتی آوردند، یه پیراهن و زیر شلواری… بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم، به محل اقامت خود نزد پناهجویان رفتیم… نمیتوانستیم در ضاحیه بمانیم. از طرفی چون درگیر بیمارستان بودیم، فرصتی نداشتیم که مثل بقیه مردم وسایل خود را جمع کنیم. به همین خاطر به خانه رفتم تا وسایل و لباسهایم را جمع کنم.
در آن لحظه به این فکر میکردم آرشیوی که دارم را با خود بیاورم. باید وسایل کار و کامپیوتری که دارم را با خود ببرم. آن را جمع کردم و بسته بندی کردم و با خود بردم. آن روز به محضی که به خانه رسیدیم صدای حملات و بمبارانهایی را شنیدیم که فقط سه کیلومتر از جایی که ما بودیم فاصله داشت. همه ساختمان لرزید و ما موج انفجار را احساس کردیم. صدای حملات را اینجا میشنیدیم، به همین دلیل به سرعت وسایل را جمع کردیم و خارج شدیم. میدانستیم که طی جنگ 33 روزه «حارة حریک» و مناطق پیرامون آن، منطقهای است که حزبالله در آنجا پایگاهها و مراکزی دارد. فلذا طبیعی است که از آنجا شروع کنند. ما انتظار چنین چیزی را داشتیم، اما تصور نمیکردیم که «سید» هم اینجا باشد. چیزی که به ذهن ما رسید، این بود که حملات و جنگ عملاً آغاز شده و دشمن صهیونیستی اقدام به حملاتی خواهد کرد و ساختمانها را تخریب کرده و مراکز حزبالله را بزند. انتظار نداشتیم «سید» آنجا باشد، به ویژه در این مقطع زمانی.
بعد از اینکه خبر شهادت «سید حسن» را اعلام کردند، متوجه شدیم که ایشان آنجا در اتاق عملیات بوده و به قول خودمان از خط مقدم جبهه، درگیریها را دنبال میکرده، نه فقط جبهه جنوبی، بلکه حتی در اتاق عملیات، وضعیت جبهه و درگیریها را پیگیری میکردند. این همان چیزی است که ما به خاطرش به رهبران خود افتخار میکنیم و مایه مباهات ماست. رهبران ما پشت میزها در دفترشان ننشستهاند و برخلاف سایرین برایشان پول مهم نیست، اینکه بنشینند و دستورات و اوامرشان را صادر کنند، خیر رهبران ما رزمنده هستند و با ما در جبهه و جنگ مشارکت دارند و در مواردی حتی در خط مقدم جبهه و نبرد هم حضور داشتند. یکی از این فرماندهان «حاج قاسم سلیمانی» بود. اکثر فیلمهای موجود از حاج قاسم، در خط مقدم جبهه ها بود. همه ما هم در این محور در همین راه گام برمیداریم.
از 1400 سال پیش، از زمان امام حسین(ع) که ایشان شخصاً قیام کردند و جنگیدند. امام حسین (ع) از خیمهها فرماندهی و صدور دستورات به سپاه و اصحاب خود را انجام نمیدادند که بجنگید و چنین و چنان کنید، بلکه برعکس، طلایه دار آنها بودند. ایشان مقتدای آنها در میدان و نبرد بود و به آنها گفت کسی که قادر به همراهی در جنگ نیست از تاریکی شب استفاده کند و برود. الحمدلله در محور مقاومت رهبران ما در خط مقدم جبهه هستند. رهبران ما شهدا و جانبازان هستند و بهترین گواه بر این گفته شخص «سید القائد» [امام خامنهای] بود.

برخی رهبران ما ممکن است اسیر و مجاهد هستند، به همین خاطر ما حتی منتظر شهادت آنها هستیم. «سید» همواره میگفت ما همواره در معرض این هستیم که به شهادت برسیم، همیشه در معرض ترور هستیم… همیشه در معرض خطریم و در نهایت اینکه با دشمنی طرف هستیم که وجود ما را تحمل نمیکند، با دشمنی طرف هستیم که می خواهد ما را بکشد… این دشمن، دشمنی است که حتی یک بار هم خواستار صلح و سازش نشد… یک بار هم برای صلح تلاش نکرد. اینهایی که مدعی صلح و سازش بودند یعنی آمریکا و اسرائیل دروغگو هستند، آنها اصلاً خواستار صلح نیستند. آنها برخی دولتها را تهدید میکنند و از طریق تهدید میگویند که ما صلح میخواهیم، این اصلا قابل قبول نیست.
الحمدلله «سید» به لحاظ روحی و حتی عاطفی تأثیر بسیار زیادی روی ما داشت. ما به این رهبر عشق میورزیم و به طور عموم به رهبرانمان عشق میورزیم، چون رابطه ما با رهبرانمان رابطه مجاهدان، عاشقان و محبان بود؛ رابطه رهبر یا مسئول و یا آمر و مأمور نبود، بلکه بالعکس، رابطه ای برادرانه بود… رابطه ای مبتنی بر عشق و دوستی. طبیعی است که نسبت به ایشان دچار احساسات و عواطف شویم. طبیعی است که نسبت به او عشق داشته باشیم، طبیعی است که ناراحت شویم، گریه کنیم و بیقرار شویم؛ چون ما از هم جدا شدیم یا ما را در این مسیر تنها گذاشتند. اما میخواهیم همواره یادآوری کنیم که از لحاظ معنوی و روحی، همیشه معنویات و روحیه ما بالاست. مایه افتخار و مباهات ماست که رهبرمان در نبردی سخت به مقام شهادت نائل شد… در مصاف با دشمنی که از سرسختترین و قویترین دشمنان در دنیاست. رهبران ما حقیقتا «مَرد» هستند، به معنای واقعی کلمه، مرد هستند و به همین خاطر در نبردی کوچک و عادی یا در یک حادثه و یا هر چیز دیگر به شهادت نرسیدند.
تسنیم: شما به واسطه شغل و فعالیتتان به عنوان یک طراح، گرافیست و تدوینگر وابستگی زیادی به دست و چشمان خود دارید تا بتوانید این کار را به خوبی انجام دهید. شما اکنون یک چشم و دو انگشت دست خود را از دست داده اید. چقدر طول کشید تا با وضعیت جسمانی جدید خود کنار بیایید و اکنون چگونه زندگی را سپری می کنید؟
حسین کرکی: طبیعتاً انفجار به گونهای بود که اغلب منجر به مجروحیت در دستان و چشمان شد. این موضوع ما را به یاد اباالفضل العباس (ع) در کربلا میاندازد، وقتی دشمنان به ایشان یورش بردند… وقتی به دست آن حضرت و چشمانشان حمله بردند، درحالی که ایشان درحال رساندن آب بودند. حضرت عباس (ع) در این لحظه میفرمایند حتی اگر دستم را از بدنم جدا کنید، من تا ابد از دینم پاسداری خواهم کرد… با دست دیگرم یا چشمانم یا هر چیز دیگر. این مسئله در مورد چشمان من هم صادق است. ما هم فرزندان همین مکتب هستیم.
یک نکته کوچکی وجود دارد و آن اینکه اغلب دنیا فکر میکند که ما فقط حرف میزنیم، فقط سخنرانیهای رسانهای و مشابه آن داریم آنچه موجب تمایز ما از دیگران میشود و نقطه قوت ماست که دنیا آن را نمیفهمد و نمیشناسد این است که ما فقط سخنرانی نمیکنیم، بلکه ما به حرفی که میزنیم عمل میکنیم یعنی ما این جمله حضرت عباس (ع) را سرلوحه قرار دادیم: اگر انگشتی را از من قطع کردند، با انگشت دیگرم مبارزه میکنم، اگر یک چشم را نابینا کردند، با چشم دیگر کار میکنم، چون میتوانم ببینم، کار کنم، میرویم و درمان میشوم یا راهحلی پیدا میکنیم تا بتوانیم، این مسیر را ادامه دهیم. ما درمان نمیشویم تا دردها را کم کنیم یا این کار و آن کار را انجام دهیم. ما همواره درمان میشویم تا بتوانیم راهمان را ادامه دهیم.
در ابتدا، در مراحل نخست جنگ نمیتوانستم به درستی از گوشی استفاده کنم، چون دستم باند پیچی بود و فقط میتوانستم با این انگشت کار کنم. در دست راستم هم فقط انگشت سبابه قابل استفاده بود، برای همین از لپ تاپ برای فعالیتها و تماسها استفاده میکردم. از لپ تاپ می توانستم استفاده کنم، چون دکمههایش بزرگ است. این راه حلی بود که پیدا کردم، چون کلید گوشیها کوچک بودند. ما همیشه راهحلی برای ادامه راه پیدا میکنیم و در این راه متوقف نمیشویم.

بعد از جنگ طبیعتاً به این وضعیت عادت کردم. البته کمی سخت بود که طبیعی و منطقی است. اینکه در مرحله اول کمی سخت باشد، اینکه با یک چشم کارهایت را انجام بدهی به دستی عادت کنم که انگشتان ناقصی داشته باشد یا انگشتانش قطع شده باشد. اما الحمدلله بعد از جنگ، شروع به درمان کردیم، تحرک و فعالیتمان بیشتر شد به ویژه بعد از اینکه زخمها التیام یافتند و باندها باز شدند استفاده از دستها راحتتر شد و توانستم با کیبورد و با مانیتور کار کنم. حتی توانستم خرید کنم، رانندگی کنم و سوار موتور شوم و الی آخر. البته نباید لطف بسیار زیاد مؤسسه جانبازان را فراموش کنیم که پیگیر وضعیت ما بود، چه به لحاظ درمان روحی و روانی و چه به لحاظ درمان جسمی. اگر کسی نمیتوانست، انگشتش را تا کند، الان دیگر میتواند و همچنین فیزیوتراپی که کمک بسیاری به مجروحان کرد تا بتوانند از دستانشان استفاده کنند.مثلاً اگر چهارتا انگشت داشتند، از آن چهار انگشت استفاده کنند… اگر یک انگشت دارند، از آن یک انگشت استفاده کنند.
ما اینجا فقط یک کار داریم اینکه در مسیر این دفاع مقدس که ما آن را چنین می پنداریم، هرگز متوقف نشویم؛ حتی اگر دو چشم را از دست دادیم، حتی اگر دو دست را از دادیم، حتی اگر همه جسممان از بین رفت تا زمانی که ذهن و اندیشه باقی است و تا زمانی که بتوانیم فکر کنیم و بیاندیشیم و کار کنیم، ذهنمان را به کار میگیریم و اندیشههایمان را به دیگری انتقال میدهیم، حتی فراتر از آن، حتی اگر شهید شویم. یعنی حتی اگر آن ذهن مادی و عقل هم از بین رفت و به مقام شهادت نائل شدیم.
میدانیم که همه شهدا دارای وصیتهایی هستند، ما باید در مسیر این وصایا حرکت کنیم. ما دارای آثاری هستیم که با آنها ما را کامل میکنند. این موضوع فقط مربوط به اکنون نمیشود، از روزگار امام حسین (ع) بوده، از کربلا تا به امروز که این شعله خاموش نشده و راه متوقف نشده است و بهترین گواه بر این گفته، فرمایش حضرت زینب (س) است، زمانی که فرمودند: هرگز نمیتوانید ذکر و نام ما را محو کنید و از بین ببرید. آنها هرگز نمیتوانند، ذکر و نام آنها و ذکر و نام ما را محو کنند و از بین ببرند. در آینده هم نمیتوانند، نام و ذکر ما را محو و نابود کنند و خدا را شکر این مسیر را ادامه میدهیم.
تسنیم: در زمان وقوع عملیات پیجری چقدر طول کشید تا متوجه شدید که این یک عملیات تروریستی بوده است؟ چون قطعا در همان لحظات نخست ارزیابی از این حادثه نداشته اید که چرا پیجر منفجر شده است. برای چه تعداد از دوستان نزدیک شما این اتفاق ناگوار رخ داد؟ آیا افرادی از نزدیکان شما در این عملیات مجروح یا به مقام شهادت نائل شدند؟
حسین کرکی: من در لحظه انفجار پیجر، وقتی فردی نزد من آمد و گفت که پیجر در دستش منفجر شد، بالطبع در آن لحظه شوک بودیم. در آن لحظه هنوز به خودمان نیامده بودیم و نمیتوانستیم به آنچه رخ داده فکر کنیم، اما یقین داشتیم که اشتباه یا خطایی رخ نداده است… خطای تکنیکی یا فنی موجب انفجار پیجر نمیشود. همان موقع فهمیدم که این یک اقدام تروریستی است. اینکه اسرائیل کاری کرده تا منفجر شود. نمیدانستیم چگونه و چرا یا کجا؟ تصور این را داشتیم که نفوذی صورت گرفته و این نفوذ یا هک اطلاعاتی یا ارتباطی باعث شده پیجر منفجر شود.

بعد از آنکه از بیمارستان مرخص شدم، شروع به خواندن خبرها کردم و در رسانه های اجتماعی دیدم که چه میگفتند. متوجه شدم که این عملیات برنامهریزی شده بود و این پیجرها به بستههای انفجاری مجهز شده بودند تا در یک لحظه با هم منفجر شوند… نمیدانم… خدا عالم است شاید برنامه ریزی این بود که در خط مقدم نبرد منفجر شوند. اما پیش از موعد منفجر شدند.
چندان تعجب نکردم که اسرائیل دست به چنین کاری بزند، اما از جسارتی که اسرائیل داشت، غافلگیر شدیم. اینکه چگونه جرأت کرد و دست به چنین عملیات تروریستیای زد. اسرائیل به لحاظ تکنیکی، فنی و فناوری، رژیم پیشرفتهای است، ما در عصر هوش مصنوعی و دوران بسیار مدرنی هستیم. چنین عملیاتی از لحاظ فنی آسان است، اما اینکه دشمن جسارت و جرأت کند، دست به چنین عملیاتی بزند این مهم بود. اینکه چگونه چنین جسارتی به خود داده تا دست به چنین عملیاتی بزند.
موضوع بعد اینکه رژیم جسارت کرد و «سید» را ترور کرد. بعد از مدتی متوجه شدیم که دشمن تمام خطوط قرمز را زیر پا گذاشته است و ما نمیخواهیم مثل قبل با این دشمن برخورد کنیم. قبلاً حد و مرز معین و مشخصی داشت، اما اکنون ما با دشمنی مواجهیم که کسی جلودارش نیست و تبدیل به یک حیوان افسار گسیخته شده است… حیوانی بیقید و بند. طبیعتاً هیچ قدرتی بالاتر از اراده خداوند متعال نیست.
این اتفاق رخ داد و ما افتخار میکنیم که از این دشمن آسیب دیدیم و ضربه خوردیم، افتخار و مباهات میکنیم همانطور که به شهادت «سید» افتخار و مباهات میکنیم، افتخار میکنم که من در نبرد در جبهه حق مجروح شدم… در نبردی که در آن دینم را یاری میکنم، اسلامم را یاری میکنم، نبردی که کشورم را یاری میکنم، نبردی که در آن حق و مظلومین را یاری میکنم. همه ائمه ما، ایمان و باور ما یاری مظلوم است. خدا را شکر که ما در این مسیر هستیم که در آن یاریگر مظلومان باشیم، چه در غزه باشند و چه پیش از آن در سوریه یا قبل تر از آن در یمن یا در هر نقطه دیگری از این دنیا.
تسنیم: آقای حسین کرکی از مجروحان عملیات ترویستی از اینکه دعوت ما را برای این گفتگو پذیرا شدید و ما را از جزئیات این حادثه تلخ مطلع ساختید، سپاسگزارم. در پایان اگر نکته ای باقی مانده که قصد دارید آن را مطرح بفرمایید در خدمت شما هستیم…
حسین کرکی: میخواستم، قبل از هر چیز یک نکته را بگویم. من یک دوستی دارم که همکار هستیم. او هم از مجروحان پیجر است و ما در یک حوزه و دارای یک تخصص و حرفه هستیم. او هم عکاس است و در دانشگاه کارگردانی میخواند و بعد از مجروحیت تحصیلاتش را ادامه داد و از ناحیه دو چشم مجروح شده بود. نکته قابل توجه این است که او تنها 20 سال سن دارد و از من کوچکتر است. در حال حاضر او برای کسی اقدام به تولید محتوا میکند، فیلم میسازد و پیامهای متعددی را میرساند… پیامهایی مربوط به مجروحیتش و پیامهایی خارج از حوزه و محدوده مجروحیتش با شیوه کارگردانی خاص خودش و مبتنی بر ذوق و خلاقیت خودش. این گواهی است بر اینکه اگر ما چشمهایمان را از دست دادیم و بدنمان آسیب دید با ذهن و فکرمان راه را ادامه میدهیم.

باز هم به شما خوشامد می گویم، به عنوان حرف آخر میخواهم بخشی از سخنرانی «سیدعباس» باشد. شهید «سید عباس موسوی»، زمانی که دبیرکل حزب الله بود، میگفت ما را بکشید، هرچه از ما بکشید، ملت ما بیشتر و بیشتر بیدار میشود. ما اگر زخمی شویم یا کشته شویم، ضعیف نمیشویم. اگر دشمن ما آمریکا یا اسرائیل باشد یا اگر هر دشمن دیگری در دنیا تصور کند که با تهدید یا کشتن ما میتواند ما را تضعیف کند یا ما را شکست دهد یا عزم و اراده ما را در هم بشکند، این امری محال و غیرممکن است. ملت ما بیدارتر و قویتر میشود، ما هرچه کشته شویم، عزم و اراده و اصرار ما بیشتر میشود تا با این دشمن بجنگیم… تا آخرین نظامی آنها را هم از بین ببریم. ما میمانیم و تا زمان ظهور حضرت موعود(عج)،با آنها میجنگیم. زخمی وجود ندارد که ما را حرکت بازدارد و شهادتی وجود ندارد که موجب شود، این راه و این نبرد را رها کنیم و متوقف شویم. اصلاً مجروحیت ما مجروحان پیجر و شهدا برخلاف سایرین به جای اینکه معنویات ما را تضعیف کند و به جای اینکه شکستی برای این خاستگاه و جامعه و مقاومت باشد، انرژی و پیشران است برای ادامه این راه و این انقلاب است. در واقع برعکس تصور آنها موجب رشد و شکوفایی صبر، پافشاری و عزم و اراده بیشتر نزد ما برای مبارزه و تکمیل هر چه بیشتر این مسیر و راه میشود.
تسنیم: از شما سپاسگزارم. ببیندگان عزیز خبرگزاری تسنیم از این که در این گفتگو ما را همراهی کردید تشکر میکنم، خدا نگهدار.
انتهای پیام/